Friday, September 20, 2002

ÏíÔÈ ÎÈÑ ÎæÈí ÔäíÏã ßå ÇãÑæÒ åãå ÑæÒ åãÑÇåã ÈæÏ
Îíáí ÎæÈå ßå ÂÏã ÔÇåÏ ÎæÔÈÎÊí ÏæÓÊÇäÔ ÈÇÔå æ ãä
Çíä ÓÚÇÏÊ Ñæ ÏÇÑã.

Thursday, September 19, 2002


نميدونم چرا هر وقت دلم تنگ ميشه ، اولين محلي كه به ذهنم ميرسه ، اينجاست؟؟
احساس بستگي به اين ص�حه و اين كه راحت ميتونم هرچه دلم ميخواد بنويسم ،
سبكم ميكنه و به من آرامش ميده! به هر حال اينجا مال منه ، �قط من بهرحال گ�تم
كه مشكل بود با محيط كنار اومدن ولي چاره اي هم نبود و من كنار اومده بودم باهاش.
وقتي دبيرستان را تمام ميكردم از همكلاسي هام 2سال بزرگتر بودم ، خوب اين يكي از
پي آمد هاي مهاجرته ! از هم سن هاي خودش آدم عقب مي�ته و اين احساس خوبي به
من نميداد ولي خوشحال بودم كه بهر حال ديپلمم را گر�ته بودم و حالا نوبت دوره
بعدي تحصيلاتم بود، خيلي زود در رشته اقتصاد پذير�ته شدم و با تشويق پدر كه خود
قبلا در ايران به امور اقتصادي مشغول بود ، وارد دانشگاه شدم ! محيط جديد و دوستان
جديد ، همه جيز براي من خوشايند بود و از روز ها حسابي لذت ميبردم . راه نمير�تم
ميدويدم . جه روزهائي بود .........! اين من بودم ، شاد و راضي

Sunday, August 25, 2002


دوباره اومدم كه بنويسم، آخه اين چند روز به اندازه اي گر�تار كار بودم كه راستش
گاهي غذا خوردن هم يادم ر�ته، به هر حال كار هميشه حر� اول و آخر را ميزنه
بله گ�تم كه طعم تلخ غربت را در 14/يا 15سالگي براي اولين بار چشيدم و به هرحال
با كوشش �راوان مادر و انعطا� پذيري خودم پس از يكي دوسال در محل جديد
و با زندگي جديد خو گر�تم اما �راموش نكردم ، و هراز گاهي دلم به يادآوري
گذشته �شرده شدو اشك از چشمان جاري، ولي به حال چاره اي نبود و ميبايست زندگي
ادامه مي يا�ت. در مدرسه خيلي زود با محيط خو گر�تم و دوستاني براي خود يا�تم، آموزش
زبان و آداب و رسوم هم از مشكلاتي بود كه به هرحال برطر� شد ، مردم سوئد به دليل
وضعيت خاص جغرا�يايي و آب و هواي مخصوص بسيار ديرجوش و سرد هستند و غريبه ها
را به زودي به خود نمي پذيرند، اما اين در مورد جوان تر ها كمي مت�اوت است و در سنين
نوجواني زودتر جذب محيط و دوستان جديد ميشويم.

Sunday, August 11, 2002

طعم تلخ غربت را اولين بار وقتي پانزده سالم تازه شروع ميشد چشيدم
خيلي سخت و غم انگيز بود، همه چيزهائي را كه دوست داشتم بايد رها
ميكردم و با دل كوچكي كه انباشته از غم بود به دياري ناشناس مير�تم.
ميخوام روزهاي گذشته را اينجا تكرار كنم، گو اينكه غم انگيزه ولي به
هرحال زندگي منه

زپا �تادم و چشمم به منزل است هنوز
شكست كشتي و چشمم به ساحل است هنوز
چه حالتي است ندانم كه بارها از دل
شدم خراب و مرا كار با دل است هنوز

Tuesday, July 30, 2002

دلم غم دارد امشب

Monday, July 29, 2002

عزيزم گوشه چشمم سرايت
ميون هردو چشمم جاي پايت
از آن ترسم كه غا�ل كج نهي پاي
نشيند خار مژگانم به پايت

Sunday, July 28, 2002

ميخوام اينجا ازدوست خوبم سورنا كه اين وبلاگ را براي من ساخت
تشكر كنم و خوشحالي خودم را از اين دوستي ابراز كنم، برقرار باشي سورنا